تردید   

به تو نگاه می کنم، پر از تردید دور می شوم ،دوباره پر می شوم از عشق، برمی گردم ،نیستی و من نیستم .....

لینک
یکشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٩ - سنا

       

می خواهم آب شوم در گستره افق ...

لینک
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٧ - سنا

   مازوخيسم   

سرما خوردم ، از نوع شدید . بدنم کرخ شده و استخونام بی حس. امروز برای اولین بار از سرما خوردگی م لذت بردم ....شاید مضحک باشه ولی از بهترین روزهای زندگیم بود ....خوابیدم ،خوندم ، خوردم و فیلم دیدم ....تازه بعد مدت ها یه وبگردی حسابی کردم ....بی  وزنی و شل و ولی این مرض خوشمزه  و این دردی که تو وجودم  جریان داره ، مثل حس لمس انگشتای  خورشید بود رو تنم ...

اومدم تا به قول بهنام عزیز به تاریخ نپیوندم ...هنوز نفس می کشم ،می خورم ،راه می رم ،عشق می ورزم  و گاهی هم دلتنگ می شم ...

و اما در مورد سوال بهنام : من با تمام وجودم به تغییر آدما اعتقاد دارم ...کافیه به خودمون دقیق شیم... مگه شما شک دارین؟  

 

لینک
یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥ - سنا

       

رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد...
لینک
یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥ - سنا

       

هر از گاهی با نوشته های قدیمی م خلوت می کنم و به خودم دقیق می شم ....هر کدوم از یادداشت ها یه چیزش پررنگ تره ... گاهی دلتنگی ،گاهی نگرانی و ... پاورچین پاورچین از کنار هر کدوم رد می شم ... خودم مرور می کنم : .... دغدغه ها و دلتنگی هامُ....شادی ها و درد هامُ ..... همه  اونایی که تو لحظه هام حضور داشتن ... اونایی که مثل نسیم اومدن و رفتن.....به احساسم و نگاهم ....به همه چیزایی که خوندم و باور نکردم یا نخونده باور کردم ....به تعریفم از واژه ها ...به هدف هاو انگیزه ها .... به ....

 تو هر بار مرور لحظه ها چیزی که بیشتر به چشم میاد ، تغییر غیر قابل انکار آدم دیروز با امروزه ، از هر نظر که ببینیم : احساسات ، خواسته ها ، الویت ها، دغدغه ها و ... تغییرات اینقدر تدریجی و آرام اتفاق میفتن که حتی متوجه نمی شیم ....تغییر خودمون رو نمی بینیم ،گاهی نمی خواییم که ببینیم  و برای دیگران هم مجاز نمی دونیم......ولی ما تغییر می کنیم ،این لازمه ی بودن ماست .... حالا اگه این تغییرات با تغییرات پیرامون ما هماهنگ نباشن و در یک مسیر حرکت نکنن !؟!

چه پارادوکس دردناکی، باید روز ها رو شمرد و ثانیه ها رو تماشا کرد تا تموم شد ،  یا نه، باید قالب شکنی کرد و ایستاد ... و اینجا اگه یکی پاشُ اونور قاب بذاره ، محکوم می شه به گناهی که انسان بودن روی دوشش گذاشته ...

اگه بخواییم دقیق و منصفانه نگاه کنیم آیا می شه واسه عشق و محبت ،شادی ،کمک و ....چهارچوب تعریف کرد ؟ اصلا می شه  انسان دور روابطش ، احساستش و ... حصار بکشه و اون ور تر نره ....این حصار جاش کجاست.....کی می کشه ؟

کاش اون سوزن لعنتی رو بندازیم دور و دنیا رو از تو سوراخ اون نبینیم ....

 

لینک
شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤ - سنا

   به ياد فروغ...   

پنجره
 
يک پنجره برای ديدن
يک پنجره برای شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمين ميرسد
و باز می‌شود بسوی وسعت اين مهربانی مکرر آبی رنگ
يک پنجره که دست‌های کوچک تنهايی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کريم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
يک پنجره برای من کافيست.
وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‌های مرا تکه تکه می‌کردند.
وقتی که چشم‌های کودکانه عشق مرا
با دستمال تيره‌ی قانون می‌بستند
و از شقيقه‌های مضطرب آرزوی من
فواره‌های خون به بيرون می‌پاشيد
وقتی که زندگی من ديگر
چيزی نبود،هيچ چيز بجز تيک تيک ساعت ديواری
دريافتم،بايد،بايد،بايد.
ديوانه‌وار دوست بدارم.
لینک
شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤ - سنا

   برای او که که چشمهایش سرچشمه ی دریاهاست ...   

به تو سلام می کنم کنار تو می نشينم

و درخلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود.

 

اگر فرياد مرغ و سايه ی علفم

در خلوت تو این حقيقت را باز می یابم.

 

خسته،خسته،از راهکوره های تردید می آیم.

چون آینه ئی از تو لبريزم.

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه ی بازوهایت نه چشمه های تنت.

 

بی تو خاموشم،شهری در شبم.

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم و شهر من بیدار می شود.

باغلغله ها ، تردیدها،تلاش ها، وغلغله ی مردد تلاش هایش...

 

دیگر هیچ چیزنمی خواهد مرا تسکین دهد.

دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب

و غروبت مرا می سوزاند.

 

من به دنبال سحری سرگردان می گردم.

تو سخن می گویی من نمی شنوم

تو سکوت می کنی من فریاد می زنم

با منی با خود نیستم

 و بی تو خود را در نمی یابم

 

دیگر هیچ چیزنمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد.

 

اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

این حقیقت را در خلوت تو بازیافته ام.

 

حقیقت بزرگ است و من کوچکم، با تو بیگانه ام.

 

فریاد مرغ را بشنو

سایه ی علف را با سایه ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن بیگانه ی من

مرا با خودت یکی کن.

                                               ” شاملو“

لینک
جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤ - سنا

   درياب دمی که با طرب می‌گذرد...   

....راستش ديگه روم نشد بيام ببينم و چيزی ننويسم ....نه اينکه حرفی نباشه،نه،فرصتم کم شده....از شما چه پنهون از وقتی که کار می‌کنم (البته پروژه های دانشگاه هم روش )حسابی وقت کم ميارم ...يه جورايی از اين وضع بدم نمياد که خودمُ تو اين مشغله گم کنم و بزنم به اون راه، دلتنگی يادم بره و درد ميگرن از سرم بپره......اولا متوجه گذشت زمان نمی شدم و به خاطر سپری شدن ثانيه‌های سنگين بشکن هم می‌زدم ولی حالا. ...حالا ديگه ارزش ثانيه‌های از دست رفته و مونده برام پررنگ شده،حس می‌کنم دارم  عمرم رو سر می‌کشم ... کاش می‌شد يا اين شربت لعنتی رو تا آخرش سر بکشم يا نگهش دارم واسه لحظه‌هایی که دوس ندارم تموم شه ....ولی زمان مثل مامانای حواس جمع يادش نمی‌ره،هر روز به زور يه قاشق می‌ريزه تو حلقمُ يه ليوان آبم روش .... و من هر روز به اون نيمه خالی که هی بيشتر می شه با حسرت نگاه می کنم و دلم رو به اون نيمه پره خوش می‌کنم .... البته که اون نيمه پره مهمه ولی به شرطی که خودمون باشيم... واسه خود بودن بايد شهامت داشت.....بايد يه چيزايی رو نديد....باید رفت و گاهی شکست ...باید بود و گاهی نبود...

 پ.ن: منظورم از زمان در اينجا فقط گذر عمره در غير اين‌صورت با مفهوم زمان به صورت ساعت و ثانيه موافق نيستم....

لینک
جمعه ٢٩ مهر ،۱۳۸٤ - سنا

       

زن زيادی رو که ديدم ،يه جمله ازش بدجوری ذهن منُ به خودش مشغول کرد ،اونجا که پليس به سيما گفت: گاهی رفتن بهترين راهه ،چون نمی‌شه چيزی رو عوض کرد، پس بهتره بری .....

                                               

لینک
پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤ - سنا

   رنگ سُرخم شايد که ...   

هوا داغ بود، خيلی داغ ؛ چراغ قرمز شد و من ترمز کردم،تو دنيای خودم بودم و به جريان آب فکر می‌کردم به سرخی،به اينکه *تو رنگ قرمز را به چشمه‌ای می‌ريزی که بفهمی تا کجا خواهد رفت،اما ممکن‌‌ست سال‌ها طول بکشد تا اين که تو جايی را که اصلافکرش را هم نمی‌کردي،آب قرمز رنگ را پيدا کنی.* و فکر می کردم که من رنگ سرخم رو پيدا کردم؟يا نه ؟اگه نه،پس کجاست ....صدای خفيفی از پشت شيشه صدام کرد: "خانوم آدامس نمی خواهيد؟"سرم چرخيد سمت صدا، تمام صورتش سوخته بود نمی‌دونم شايد از آب‌جوش و شايد چيز داغ ديگه‌ای ،لکه‌های سفيد برجسته ی باقی‌مونده از سوختگی حالا زير اين آفتاب، سرخ شده بود- همه ی صورتش،دور چشم‌ها، لب‌ها و بينی‌ش -شايد اگر اين لکه‌ها نبود ،با اون چشم‌های قهوه‌ای هم‌رنگ موهاش و بينی  کوچکش و لب های سرخش ،دختر زيبايی می شد و شايد...تو يه دستش يه تکه نون کشمشی بود و يه دست ديگه‌ش يه بسته آدامس موزی و دستش حسابی قرمز ... با نوک يکی از انگشت‌ها روسری سبز رنگ و رو رفته با گل‌های ريز قرمز و حاشيه‌ی ريش‌ريش که دور گردن پيچيده بود رو مرتب کرد و خيره شد به من ، يعنی دخترک به چی فکر می کرد؟ به چی خيره شده بود، تو دلش دعا می‌خوند که ازش آدامس بخرم؟يا شايدم نفرين می‌کرد که اگه نخريدم ... شايدم از من و آدمای شبيه من بدش ميومد و داشت ميزان تنفرش رو مرور می‌کرد ..."خانوم با شمام، آدامس نمی‌خواهيد؟" خواستم همه‌شُ بخرم ولی صدای بوق ماشين پشتی بهم فهموند که چراغ خيلی وقته سبز شده ...گفتم "نه عزيزم" ....و وقتی از تو آينه به نون توی دست سرخ دختر نگاه می کردم با خودم می گفتم يعنی دخترک فهميد به چی فکر می‌کنم؟ ...شايد اگر اون لکه‌ها نبود.....شايد اگر هوا داغ نبود....شايد اگر آدامس ها رو می‌فروخت ....شايد اگر چراغ قرمز نشده بود....شايد اگر....شايد اصلا رنگ سرخی در کار نبود ......و دوباره چراغ قرمز شد و من ايستادم تا سرخی ....

*از  نان سال‌های جوانی (هانريش بل)

لینک
پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤ - سنا

   من در اينجا بس دلم تنگ است و ....   

يه مدت سکوت و حالا دوباره ..... نمی‌دونم از کجا شروع کنم ؟ يه عالمه حرف مونده رو دلم و گوله شده ته گلومُ هی فشار می ده ...هميشه وقتی يه عالمه کلمه تو ذهنم وول می‌خوره بيشتر حرف واسه گفتن ندارم، نمی دونم از کجا بگم؟از احمدی نژاد بگم و جماعت ريشو ها و چند تا بن و وام ازدواج و...و يه عالمه قول، حرف و يه طيف وسيع آدم گشنه و چشم انتظار يا از معين و دولت بدون سانسور و رای به هاشمی و ...، از شعور سياسی بگم،يا نه،از دموکراسی و جامعه مدنی بگم و فحش بدم به همه عالم و آدم که نمی فهمن و ...،يا از گشنگی!!! از روزهای داغ تابستون و صورت های سوخته يا قلبهای يخ‌زده جماعت ...،از دلتنگی‌های کودکانه‌ی مرد ۷۰ساله يا آرزوهای بزرگ دختربچه‌ی ۸ساله*،از ماسه‌های داغ انزلی يا پروژه متره و قيمت تير آهن و سيمان و...، از طرز تهيه ی خوراگ باگت يا سرو نون خشک و ماست ،از ....از .....

 هی گفتيم و گفتيم و می‌گيم... گر چه بوی گندش همه‌جا رو برداشته و تا سيفونُ می کشيم يکی ديگه مياد و ...حالا هم که گير کرده و ديگه پايین نمی‌ره ،پس بذار فعلا  دل به  پختن همون خوراک باگت خوش کنیم و همين‌طور اميدوارانه به زندگی خرکی ادامه بديم تا شايد يه روزی ...

راستی دوست داری ياد بگيری ؟ طرز تهيه‌ی خوراکُ ميگم ،نه ...

خدايا اين اميدُ از ما نگير !!!

 

*دخترک تو انشاش نوشته :خدايا ! يعنی می‌شه منم يه روزی يه کيف مدرسه داشته باشم !!!

 

لینک
جمعه ۱٧ تیر ،۱۳۸٤ - سنا

   فقر و فحشا   

 امروز بالاخره فرصتی پيدا کردم و مستند "فقر و فحشا" رو کامل ديدم ...

همه‌ش تصاوير شطرنجی ،درست مثل تصاويری که از آينده‌ شون نفش بسته .... با گريه و زاری يکی‌شون چنان بغضی گير کرده بود تو گلوم که هنوز نتونستم قورتش بدم ....من ،شايد ذره‌ای از دريای درد زنی که کليه‌ش رو فروخته و بعد تنش رو، تا واسه بچه‌ی مريضش گوشت بخره ، بتونم درک کنم؛ یا دختر جوانی که زار زار به بدبختی‌ش اشک می ريزه و ...مادر مرگش رو از خدا می خواد ،می دونه دختراش از چه راهی شکمشون رو سير می کنن،ولی چاره چيه؟...فروختن تن به خاطر نون چقدر برای يک زن می تونه چندشناک و زجرآور باشه، ولی يه معامله‌ست...اينجا قانون شده تو اين همه بی قانونی......بسه ديگه .....بسه ..... همه‌چی هيچی شده ....

خدای من !!!!!  به کجا می‌ريم ؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟ کجا می‌رسيم؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  ؟؟؟؟؟؟؟

لینک
پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - سنا

   پارادوکس...   

يه دختر بيست‌ساله مرده، من دلم تنگه،يکی دلش شکسته، يکی تنهاست،تو می‌گی همه هستن ولی نيستن، من دنبال يه رنگ قشنگم،از تو کوچه صدا مياد:خاک باغچه داريم،خاک‌ک‌ک‌ک‌ک باغچه‌ه‌ه‌ه‌ه ،تو می گی قشنگه با همه‌ی فراز و نشيب‌هاش،من می‌گم اين بود با اون بود فرق داره،تو سکوت می‌کني،من تو فکر يه هديه واسه تولدتم،اون به فکر پز دادن پولشه، يه جا آتيش گرفته،صدای اف اف بلند می‌شه: بيچاره‌م   شوهرم سکته کرده   چهار تا بچه دارم ...، من تو فکر اون دهاتيم که ديروز آدرس داروخونه‌ رو ازم پرسيد ، تو می‌گی اگه دنيا رو به من بدن ...،من لباسمُ می‌پوشم و ...،بوی قورمه‌سبزی همه‌ی کوچه رو برداشته،يکی نگاهش وحشيانه رو خطوط اندامم جاری می ‌شه، من دلم برات تنگ می‌شه  سر انگشتام کرخت می شه،لعنت به هر چی چک بی‌اعتبار،  ،پسر بچه التماس می کنه که يه دعا ازش بخرم،تو می‌گی کجايی؟،چند نفر آهنگ گوشی‌شون رو به هم نشون می دن، من دلم می سوزه ،اون می‌گه فقط بوسينی می‌پوشم،تو می‌گی بيام دنبالت ؟ يکی يه کاغذ کوچيک می‌ذاره کف دست دخترک،دخترک می خنده،من می‌گم نه! می خوام راه برم  خودم ميام، يکی پشت ويترين دويست‌تومنی هاشُ می‌شمُره، تو می‌گی آخه ديره  سرده ، پسرک می‌گه مامان بستنی می‌خوام، من بدنم يخ کرده ، تو می‌گی پس مواظب خودت باش ، اون يه شامپوی گياهی واسه سگش می‌خواد ، من به  تابلوی پرورشگاه مژدهی خيره می‌شم ، يادم مياد يکيشون از بابا گوسفندخواسته بود ، يکی با کفش اسکيت تو پياده‌رو جولان می‌ده ،دلم جمع می‌شه و از تو گلوم پايين مياد، یه ماشين ايتس ايتس کنان رد می‌شه،  ، من می‌گم بيا دنبالم سردم شده ....

 

 

لینک
دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤ - سنا

   تفسير ...   

چند شب پيش همين‌طور بی‌خودی رفتم سراغ تلويزيون ...اين کانال اون کانال می‌کردم که ديدم کانال چهار سخنرانی قمشه‌ای پخش می‌کرد....از موضوع خوشم اومد و بعد از مدت‌ها دوباره نشستم پای حرفاش  ....طبق معمول از کاناپه پريدم پايين و جلوی تلويزيون زانومُ بغل کردم .... يه تفسيری شنيدم که برام جالب بود:

 ”در تورات جمله‌ای با اين عنوان آمده که : خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفريد .....“

و يک شاعر انگليسی چنين تفسير کرده :آری خداوند زن را از پهلوی مرد آفريد، نه از سر او که برتر از او باشد و نه از پای او که پست‌تر،بلکه از پهلوی او ،که برابر او باشد و از زير بازوی او تا مورد حمايت او قرار گيرد و از نزديک‌ترين نقطه به قلب او تا مورد عشق او قرار گيرد. “

 

لینک
یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳ - سنا

   روز تولد من ....   

*ديشب نشستم همه‌ی هجدهم اسفندهای زندگيم رو مرور کردم -از اون موقعی که نوشتمشون-.....يه سال ديگه از عمرم گذشت .....

*يه تصميم مهم گرفتم که حالا بايد منتظر جوابش بمونم .....شايد که بهار زندگی من هم‌زمان با بهار باشه ....

*روز جهانی زن رو هم به همه‌ی دوستان-زن- تبريک می‌گم و اميد که ....

لینک
چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۳ - سنا